مصدق هفت سال پیش به شهادت رسیده بود…./ گزارشی از دیدار جهادگران با خانواده شهید مصدق طاهری

صحبت کردن از دفاع مقدس، به زمان و برهه خاصی از تاریخ محدود نمی‌شود. روزهایی سخت که با گوشت و پوست آنانی که درکش کرده‌اند، عجین شده است. شرایطی سخت که نه خط جبهه می‌شناسد و نه پشت خط جبهه. همه هستند.

۳۱ شهریور ۵۹ بود که حمله نظامی عراق علیه ایران عزیزمان آغاز شد. استان خوزستان اولین استانی بود که درگیر جنگ شد و مردم آن هشت سال جانانه مقابل دشمن ایستادگی کردند؛ ایستادگی که از دل بود و صادقانه.

به گزارش روابط عمومی سازمان جهاد دانشگاهی خوزستان، حال و پس از گذشت ۳۷ سال از آن روزها و در عصر یک روز پاییزی، جهادگران خوزستان به دیدار خانواده یکی از شهدای هشت سال دفاع مقدس رفتند. شهیدی که در جایگاه‌های مختلف ایفای نقش کرد و حضوری موثر در راه‌اندازی انجمن اسلامی دانشگاه و جهاددانشگاهی اهواز داشته است.

شهید مصدق طاهری در سال ۱۳۳۳ در نفت سفید به دنیا آمد. مراحل رشد و تربیت را نزد پدرش که حافظ قرآن بود طی کرد. همزمان با شروع نهضت اسلامی فعالیت خود را بیشتر کرد. همگام با سایر همرزمان در قالب گروه‌های سیاسی ـ نظامی به مبارزه جدی علیه رژیم شاهنشاهی پرداخت. با پیروز شدن انقلاب اسلامی در روزهای نخست انقلاب سرپرستی، پاسداری و محافظت از استانداری خوزستان را برعهده گرفت و در سال ۵۸ مجددا به دانشگاه بازگشت.

شهید بعد از شهادت محمد جهان آرا و شهید عبدالرضا موسوی به فرماندهی سپاه خرمشهر انتخاب و مدتی را در این سنگر به انجام وظیفه پرداخت و در بیشتر عملیات‌ها از جمله عملیات طریق‌القدس، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، والفجر مقدماتی، خیبر، بدر و والفجر ۸ شرکت داشت و در عملیات بدر شیمیایی شد.

قرارمان برای حضور در منزل شهید ساعت پنج عصر بود. هوای اهواز انگار با تابستان بود. گرم بود.

سید علیرضا علوی، رئیس سازمان جهاد دانشگاهی خوزستان، در این دیدار با اشاره به تقارن هفته دفاع مقدس، آغاز سال تحصیلی و دهه اول ماه محرم و گرامیداشت یاد امام حسین(ع)، اظهار کرد: این مهم، وظیفه ما را سنگین‌تر می‌کند که جهاددانشگاهی بیشتر از این در خدمت خانواده شهدا باشد. در سال‌های قبل از قدیمی‌ترها و بزرگ‌ترهای جهاددانشگاهی خوزستان یک اسم را همیشه می‌شنیدیم و آن اسم بزرگوار شهید مصدق طاهری بود.

از شهدا درس بگیریم

علوی خطاب به خانواده شهید مصدق اظهار کرد: فرزندان جهاد دانشگاهی تلاش دارند روحیه انقلابی و جهادی را به فرزندانی که بعدها وارد مجموعه جهاد دانشگاهی شده‌اند، منتقل کنند و درصدد حفظ آن برآیند. وظیفه ما نیز تکریم یاد و خاطره شهدا و گرامیداشت خانواده شهداست. ما خدمت رسیده‌ایم که درس بگیریم و بگوییم که به یاد شهدا هستیم.

 

وی همچنین با دعوت از خانواده این شهید برای دیدار از مجموعه جهاددانشگاهی، گفت: شاید جهاددانشگاهی خوزستان، جهادی کوچک بود ولی در حال حاضر گسترده‌ترین و متنوع‌ترین جهاد دانشگاهی کشور است که در عرصه‌های پژوهشی، فرهنگی، درمانی و … ارائه خدمات دارد و تلاش می‌کنیم که این مسیر ادامه یابد.

در ادامه همسر شهید مصدق طاهری خطاب به جمع حاضر در این دیدار گفت: دعا می‌کنیم که همیشه موفق باشید و مسئولان کشوری که در راستای تحقق اهداف شهدا قدم برمی‌دارند و زحمت می‌کشند نیز در سلامت باشند. خوشحال هستیم فرزندان خوبی به پاسداشت این شهدا اقدام کرده‌اند و به یاد ما هستید. خواهران و برادران وفاداری که به یاد تاریخ و گذشته خود هستند. همیشه سلامت و عزت‌مند باشید.

اگر خاطرات شهید بازگویی نشود نسل‌های با هشت سال دفاع مقدس آشنا نمی‌شوند

وی ادامه داد: خاطراتی که از شهید مصدق باقی مانده، خاطراتی پر از رشادت و دلاوری است. اگر خاطرات شهید بازگویی نشود نمی‌توان انتظار داشت نسل‌های بعدی با اتفاقاتی که در هشت سال دفاع مقدس رخ داده است، آشنا شوند. نسل جدید که درگیر فضای مجازی شده است نیاز دارد بیشتر با مسائل عقیدتی و همچنین هشت سال دفاع مقدس آشنا شود که در این زمینه باید اقداماتی صورت گیرد.

در ادامه جواهر طاهری، خواهر شهید مصدق طاهری اظهار کرد: صبحت کردن از شهید مصدق واقعاً سخت است. برادری بودند که دیدن ایشان من را به یاد خدا می‌انداخت. بی‌تکفل و مهربان بودند. واقعاً‌ از اینکه به مانند ایشان نبوده‌ام احساس شرم می‌کنم. ایشان درگیر مادیات نبودند. شهید مصدق واقعاً مصداق این بودند که با یک دست چند هندوانه را بلند می‌کردند. شاید نتوان این گفته را پذیرفت ولی واقعاً چنین شخصیتی داشتند و درچندین سمت فعالیت داشتند. مسئول سپاه بودند، مسئول مراسم مذهبی و ادعیه بودند،‌ در کلاس‌های شهید بهشتی که برای دانشجویان برگزار می‌شد حضور می‌یافتند. ایشان الگوی دوستان، فامیل، بستگان و اهالی محل بودند. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی نیز فعالیت‌هایی داشتند که نشان از روشنگری ایشان بود. کتاب‌های دکتر شریعتی را مطالعه می‌کردند و جلساتی در این زمینه برگزار می‌کردند و پیگیر پخش اعلامیه‌های امام نیز بودند. اینکه من بخواهم در مورد شهید مصدق طاهری صحبت کنم واقعاً روزهای زیادی طول خواهد کشید. ولی در اینجا گزیده‌ای از خاطرات ایشان را مطرح می‌کنم. ایشان مخلص بودند و در آخر نیز به آرزوی خود رسیدند. چند روز قبل از اینکه ایشان به شهادت برسند خوابی دیده بودم. خوابم را برای خانم ایشان تعریف کردم و گفتم که تعبیرم از این خواب شهادت برادرم مصدق است. با توجه به اینکه شهید مصدق اوایل انقلاب و در سال ۶۰ ترور شده بودند، با دیدن این خواب نگران شدم و به ایشان گفتم با توجه به اینکه ۲۲ بهمن نزدیک است و منافقین از هر فرصتی برای ترور استفاده می‌کنند بهتر است که بیشتر مراقب خود باشید که در جواب گفتند خواهر من بادمجان بم هستم و آفت نمی‌بینم. من مثل اموال سپاه بایگانی شده‌ام.

رهبریت شهید

تا اینکه روز جمعه و دو روز بعد از این خواب بود که ایشان به شهادت رسیدند. شهید مصدق شخصیت خاصی داشتند. برادر سوم ما در خانواده بودند ولی رهبریت خاصی بین خواهران و برادران داشتند و همگی از وی تبعیت می‌کردیم.

 

خواهر شهید مصدق در ادامه و پس از اینکه بغضش را فروبرد، گفت: دعا می‌کنیم که دولتمردان بتوانند راه شهدا را ادامه دهند و به اهداف و نیات انقلاب اسلامی دست یابند. دعا می‌کنیم مسئولان کشوری در سلامت باشند. تن آقا سلامت. امیدواریم آقا پرچم را به دست رهبر اصلی بسپارند.

در ادامه با نگاهی به جمع گفت باز هم تشکر می‌کنم، بزرگواری کردید که بعد از ۳۱ سال هنوز به یاد ما هستید و یاد ما می‌کنید. دعا می‌کنم حضور تک تک شما به درد دین بخورد. شما باید به درد دین برسید و به درد اشکالات جامعه.

در ادامه نگاه جمع به عکسی که به دیوار زده بود، جلب شد. همسر شهید پس از اینکه نگاهی همراه با طمأنینه و آرامش به عکس کرد، انگار آرامشی از این عکس گرفت و گفت این عکس در سپاه خرمشهر و در ورزشگاه این شهرستان و در حال سخنرانی از ایشان گرفته شده است. وقتی که انقلاب اسلامی پیروز شد، شهید مصدق ترم آخر دانشگاه بود. بعد از انقلاب فرهنگی، فعالیت‌های فرهنگی متفرقه داشتند که بعد از بازگشایی دانشگاه ادامه تحصیل دادند و درسشان به پایان رسید. تا اینکه عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و ایشان در خرمشهر حضور یافتند. بعد از آزادسازی خرمشهر و شهادت شهید موسوی، ایشان فرمانده سپاه خرمشهر شدند. تا چند ماه در این شهر مستقر بودند و هر چند وقت یک بار سری به ما می‌زدند. در ادامه نیز مسئولیتی در سپاه استان داشتند. در استانداری خوزستان نیز پیشنهاد همکاری به ایشان داده شد. همچنین پیشنهاد دیگری به ایشان شد که به عنوان سفیر در یکی از کشورها فعالیت داشته باشد که مرحوم پدرم به دلیل اینکه یکی از برادرانم در ۱۸ سالگی جوان‌مرگ شده بود این اجازه را به ایشان ندادند که از کشور خارج شود. پدرم همیشه می‌گفتند تا زنده هستم داغ شما فرزندانم را نبینم و واقعاً‌ هم همین شد. شهید مصدق مردادماه ۶۵ برای مأموریتی به لبنان رفته بودند که آذرماه همان سال به شهادت رسیدند. پدر علاقه‌ای خاص به شهید مصدق داشت و این همیشه مشخص بود.

 

خواهر شهید مصدق در خصوص نحوه به شهادت رسیدن برادرش گفت: به دلیل اینکه شهید کار ایدئولوژیکی انجام می‌دادند به نوعی می‌توان گفت ممنوع‌الجبهه بودند و موظف بودند در این زمینه فعالیت داشته باشند. شهید مصدق بارها به ما گفته بودند که در لیست افرادی هستم که منافقین قصد ترور ایشان را دارند ولی همیشه به ما اطمینان می‌دادند که اتفاقی برایش نمی‌افتد. تا اینکه یک روز و قبل از نماز ظهر بود که حمله دشمن و بمباران شهر اهواز صورت گرفت. یک دفعه دیدیم که هوا تاریک شد. ترکش بود که به سمتمان می‌آمد و به ما اصابت می‌کرد. فرزند سه ساله‌ام نیز با اصابت ترکش زخمی شد. در این حیص‌وبیص بود که شنیدم برادرم مصدق گفت من را به دکتر برسانید. فهمیدم که حالش خیلی بد است. چهاردست و پا به سمت من ‌آمد. زخمی دور کمرش ایجاد شده بود و خون فواره می‌زد. هر کاری کردم که خون بند بیاید نمی‌شد. به خودم که آمدم دیدم دیوارهای خانه با ترکش خراب شده‌اند و ترکش‌ها به ما اصابت کرده‌اند. هوا تاریک شده بود. اتفاقی مهیب افتاده بود که انتظارش را نداشتیم. همسایه‌ها به سمت خانه ما آمده بودند تا اینکه مصدق را به سمت بیمارستان ببرند. جنازه‌های زیادی روی زمین بود.

بین صحبت‌های خواهر شهید بود که دختر شهید مصدق به همراه همسر و فرزندانش به جمع ما اضافه شدند.

خواهر شهید ادامه داد: بچه‌های سپاه در بیمارستان خیلی تلاش کردند که کاری برای ماندن مصدق بکنند. حتی از پزشکان جبهه نیز به اهواز آمدند تا ایشان را معالجه کنند. اما فایده نداشت.

ساعت ۲ شب و بعد از دو روز از اینکه آن اتفاق افتاده بود، دلم خواست به زیارت علی بن مهزیار بروم. به یکی از برادران گفتم همراه من باشد. آنجا که رسیدم احساس کردم مصدق تمام شد. به خود علی بن مهزیار قسم گفتم خدایا ما را دشمن‌شاد نکن. مصدق فدا شد ولی این اسلام به دست امام زمان(عج) برسد. صبری به ما بده که بتوانیم تحمل کنیم. وقتی به بیمارستان رسیدم دوست داشتم ایشان را برای آخرین بار ببینیم که اجازه ندادند. به آنها گفتم آرام هستم. اجازه دهید ایشان را ببینم. دکتر پازیار بالای سر برادرم بود. به من گفت خانم طاهری شهید مصدق هفت سال پیش به شهادت رسیده بود، فقط جسمش بین شما بود. کناری ایستادم. دیدم دست و پایش را می‌بستند. اول پای چپش را و بعد پای راستش. دست‌ها و چشم‌ها را یکی یکی بستند. آرام و بی سر و صدا دنبالشان به راه افتادم تا اینکه شهید را تحویل سردخانه دادیم.

این را با بغض و قطرات آرام اشک، بیان می‌کرد. انگار اشک‌های سی و یک سال پیش هنوز در چشمش مانده و بغضی که فرو خورده را همیشه به همراه خواهد داشت.

نگاهی به جمع کرد و گفت: شهید را به سردخانه سپردیم و آمدیم.

برچسب ها :

دیدگاه‌های کاربران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 3 = 11

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

لینک های مرتبط

کاربران

خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه پیامکی، اطلاعات خود را وارد کنید
نام:
موبایل:
گروه:
لطفا کدفعال سازی را وارد کنید:

جستجو

کلیه حقوق سایت محفوظ می باشد